شمارهٔ ۲۸
تا نقش خیال دوست با ماست
ما را همه عمر خود تماشاست
آنجا که جمال دلبر آمد
والله که میان خانه صحراست
وآنجا که مراد دل برآمد
یک خار به از هزار خرماست
گرچه نفس هوا ز مشک است
ورچه سلب زمین ز دیباست
هرچند شکوفه بر درختان
چون دو لب دوست پرثریاست
هرچند میان کوه لاله
چون دیده میان روی حوراست
چون دولت عاشقی در آمد
اینها همه از میانه برخاست
هرگز نشود به وصل، مغرور
هر دیده که در فراق بیناست
اکنون که ز باغ زاغ کم شد
بلبل ز گل آشیانه آراست
بر هر سر شاخ عندلیبیست
زین شکر که زاغ کم شد و کاست
فریاد همیکند که باری
امروز زمانه نوبت ماست