شمارهٔ ۵۱
گر تو پنداری تو را لطف خدایی نیست، هست
بر سر خوبان عالم پادشایی نیست هست
ور چنان دانی که جان پاکبازان را ز عشق
با جمال خاک پایت آشنایی نیست، هست
ور گمانت آید که گاه دل ربودن در سماع
روی و آوازت هلاک پارسایی نیست هست
ور تو اندیشی که گاه گوهر افشاندن ز لعل
از لبت گمبودگان را رهنمایی نیست، هست
ور تو پنداری که چون برداری از رخ، زلف را
از تو قندیل فلک را روشنایی نیست هست
ور چنان دانی تو را روز قیامت از خدای
از پی خونِ چو من عاشق، جزایی نیست هست
ور تو بسگالی که با این حسن و خوبی مر تو را
خوی بدعهدی و رسم بیوفایی نیست هست
ور همیدانی که بر خاک سر کویت ز خون
صد هزاران قطره از چشم سنایی نیست هست