شمارهٔ ۹۰
تا نگار من ز محفل پای در محمل نهاد
داغ حسرت عاشقان را سربهسر بر دل نهاد
دلبران بیدل شدند زانگه که او بربست بار
عاشقان دادند جان چون پای در محمل نهاد
روز من چون تیرهزلفش گشت از هجران او
چون بدیدم کان غلامش رخت بر بازل نهاد
زان جمال همچو ماهش هرچه بود از تیرهشب
شد هزیمت چون نگارم رخ سوی منزل نهاد
زآب چشم عاشقان آن راه شد پرآب و گل
تا به منزل نارمید او گام خود در گل نهاد
راه او پرگل همیشد کز فراق خود همی
در دو دیده عالمی از عشق خود پِلپل نهاد
چاکر از غم دل ز مهرت برگرفت از بهر آنک
با اصیلالملک خواجه اسعد مقبل نهاد