شمارهٔ ۱۰۴

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۴
زلف پرتابت مرا در تاب کرد
چشم پرخوابت مرا بی‌خواب کرد
با تن من کرد نور عارضت
آن که با تار قصب مهتاب کرد
عنبرین‌زلف چو چوگان خم گرفت
تا دلم چو گوی در طبطاب کرد
وان لب عناب‌گونت طعنه کرد
تا سرشگم سرخ چون عناب کرد
گر عجب بود آن که عشق تو مرا
مست و هالک بی‌نبید ناب کرد
این عجب‌تر آن که عشقت رایگان
چشم من پرلؤلؤ خوشاب کرد
میغ روی خوب چون خورشید تو
چشمهٔ خورشید را محراب کرد
و آتش روی تو را چون سجده برد
همچو ابدالان گذر بر آب کرد
سنایی سنایی