شمارهٔ ۱۴۴

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۴
روزی بت من مست به بازار برآمد
گرد از دل عشاق به یک بار برآمد
صد دل‌شده را از غم او روز فروشد
صد شیفته را از غم او کار برآمد
رخسار و خطش بود چو دیبا و چو عنبر
باز آن دو به هم کرد و خریدار برآمد
در حسرت آن عنبر و دیبای نوآیین
فریاد ز بزاز و ز عطار برآمد
رشک است بتان را ز بناگوش و خط او
گویند که بر برگ گلش خار برآمد
آن مایه بدانید که ایزد نظری کرد
تا سوسن و شمشاد ز گلزار برآمد
وان شب که مرا بود به خلوت بر او بار
پیش از شب من صبح ز کهسار برآمد
سنایی سنایی