شمارهٔ ۱۵۶

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۶
ای من غلام عشق که روزی هزار بار
بر من نهد ز عشقِ بتی صدهزار بار
این عشق جوهری‌ست بدان‌جا که روی داد
بر عقل زیرکان بزند راه اختیار
جز عشق و اختیار به میدان نام و ننگ
نامرد را ز مرد که کرده‌ست آشکار
جز درد عشق غمزهٔ معشوق را که کرد
بر جان عاشقان بتر از زخم ذوالفقار
این درد عشق راست که در پای نیکوان
هر ساعت ار بخواهد جان‌ها کند نثار
در عشق نیست زحمت تمییز بهر آنک
در باغ عشق دوست به نرخ گل است خار
سنایی سنایی