شمارهٔ ۱۸۳
تا جایزی همی.نشناسی ز لایجوز
اندر طریق عشق مسلم نهای هنوز
عاشق نباشد آن که مر او را خبر بود
از سردی زمستان و ز گرمی تموز
در کوی عشق راست نیابی چو تیر و زه
تا پشت چون کمان نکنی روی همچو توز
چون در میان عشق چو شین اندر آمدی
چون عین و قاف باش همه ساله پشتقوز
گر مرد این رهی قدم از جان کن و درآی
ور عاجزی بر او، تو و دین و ره عجوز