شمارهٔ ۲۲۱

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۱
هر شب نماز شام بود شادیم تمام
کاید رسول دوست هلا نزد ما خرام
خورشید هر کسی که شب آید فرو رود
خورشید ما برآید هر شب نماز شام
روز فراق رفت و برآمد شب وصال
ای روز منقطع شو و ای شب علی‌الدوام
ای دوست تا تو باشی اندوه کی بود
تا جان بود به تن تو خداوند و من غلام
هرگه که خدمت آیم ای دوست پیش تو
شادی حلال گردد اندوه و غم حرام
سنایی سنایی