شمارهٔ ۲۳۸

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۸
الا ای ساقی دلبر مدار از مِی تهی‌دستم
که من دل را دگرباره به دام عشق بربستم
مرا فصل بهار نو به روی آورد کار نو
دلم بربود یار نو بشد کار من از دستم
اگرچه دل به نادانی به او دادم به آسانی
ندارم زان پشیمانی که با او مهر پیوستم
چو روی خوب او دیدم ز خوبان مهر ببریدم
ز جورش پرده بدریدم ز عشقش توبه بشکستم
چو باری زین هوس دوری چو من دانم نه رنجوری
به من ده بادهٔ سوری مگر یک ره کنی مستم
کنون از باده پیمودن نخواهم یک دم آسودن
که نتوان جز چنین بودن در این سودا که من هستم
سنایی سنایی