شمارهٔ ۲۴۸

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۸
فراق آمد کنون از وصل برخوردار چون باشم
جدا گردید یار از من جدا از یار چون باشم
به چشم ار نیستم گنج عقیق و لؤلؤ و گوهر
عقیق‌افشان و گوهربیز و لؤلؤبار چون باشم
کسی کو بست خواب من در آب افگند پنداری
چو خوابم شد تبه در آب جز بیدار چون باشم
بت من هست دلداری و زود آزار و من دایم
دل‌آزرده ز عشق یار زودآزار چون باشم
دهانش نیم‌دینار است و دینار است روی من
چو از دینار بی‌بهرم به رخ دینار چون باشم
ز بی‌خوابی همی‌خوانم به عمدا این غزل هر دم
«همه شب مردمان در خواب و من بیدار چون باشم»
سنایی سنایی