شمارهٔ ۲۵۹

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۹
تا شیفتهٔ عارض گل‌رنگ فلانم
از درد خمیده چو سر چنگ فلانم
تنگ است جهان بر من بی‌چارهٔ غمگین
تا عاشق چشم و دهن تنگ فلانم
گه جنگ کند با من و گه صلح کند باز
من فتنه بر آن صلح و بر آن جنگ فلانم
بسیار بدیدم به جهان سنگ‌دلان را
عاجز شدهٔ آن دل چون سنگ فلانم
گنگ است زبانش به گه گفتن لیکن
من شیفتهٔ آن سخن گنگ فلانم
قولش همه زرق است به نزدیک سنایی
من بندهٔ زراقی و نیرنگ فلانم
سنایی سنایی