شمارهٔ ۲۹۱

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۱
باز ماندم در بلایی الغیاث ای دوستان
از هوای بی‌وفایی الغیاث ای دوستان
باز آتش در زد اندر جانم و آبم ببرد
باد دستی خاک پایی الغیاث ای دوستان
باز دیگرباره چون سنگین‌دلان بر ساختم
از بت چونین جدایی الغیاث ای دوستان
باز ناگه بوالعجب‌وارم پس چادر نشاند
آفتابی را هبایی الغیاث ای دوستان
باده‌خواران باز رخ دارند زی صحرا و نیست
در همه صحرا گیایی الغیاث ای دوستان
بنگه هادوریان را ماند این دل کز طمع
هر دمش بینم به جایی الغیاث ای دوستان
جادوی فرعونیان در جنبش آمد باز و نیست
در کف موسی عصایی الغیاث ای دوستان
خواهد اندر وی همی از شاخ خشک و مرغ گنگ
هر زمان برگ و نوایی الغیاث ای دوستان
دیدهٔ روشن جز از من در همه عالم که داد
در بهای توتیایی الغیاث ای دوستان
از برای انس جان انس و جان ای سرفراز
مر سنایی را چو نایی الغیاث ای دوستان
سنایی سنایی