شمارهٔ ۲۹۳

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۳
مرا عشقت بنامیزد بدان‌سان پرورید ای جان
که با یاد تو در دوزخ توانم آرمید ای جان
نترسم زاتشین مفرش که با عشق تو ای مهوش
مرا صد بار دید آتش که روی اندر کشید ای جان
ز عشقت شکر دارم من که لاغر کردم از وی تن
که دی زان لاغری دشمن مرا با تو ندید ای جان
نبردی دل ز کس هرگز که خود دل‌های ما از تو
چو بویی یافت از عشقت ز شادی برپرید ای جان
چو خواب است آتش هجرت که هر دیده کشید ای بت
چو آب است آتش عشقت که هر تن را رسید ای جان
دلم در چاکری عشقت کمر بسته‌ست تو گویی
که ایزد جز پی عشقت مرا خود نافرید ای جان
از این یک نوع دل‌شادم که با عشق تو همزادم
که تا این دیده بگشادم دلم عشقت گزید ای جان
چو با عشق بتان زاید سنایی کی چنین گوید
مرا ناگاه عشق تو بر آتش خوابنید ای جان
سنایی سنایی