شمارهٔ ۳۰۴

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۴
جوانی کردم اندر کار جانان
که هست اندر دلم بازار جانان
چو شکر می‌گدازم ز آب دیده
ز شوق لعل شکربار جانان
ز من برد اندک‌اندک زندگانی
خلاف وعدهٔ بسیار جانان
فغان ای مردمان فریادفریاد
ز شوق دیدن و گفتار جانان
از آن دو نرگس خون‌خوار جانان
ز چشم مست ناهشیار جانان
فغان زان سنبل سیراب مشکین
دمیده بر رخ گلنار جانان
همه شب زار گریم تا سحرگاه
همی‌بوسم در و دیوار جانان
چو مجنونم دوان در عشق لیلی
همی‌جویم به جان آثار جانان
ستاره بر من مسکین بگرید
اگر گویی بدو اسرار جانان
از این شهرم ولیکن چون غریبان
بمانده در غم و تیمار جانان
ولیکن تا روان دارم ندارم
من مسکین سر آزار جانان
سنایی سنایی