شمارهٔ ۳۳۲

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۲
مکن آن زلف را چو دال مکن
با دل غمگنان جدال مکن
پردهٔ راز عاشقان بمدر
کار بر کام بدسگال مکن
خون حرام است خیره‌خیره مریز
مِی نبیل است در سفال مکن
حال خود عالمی کند حالی
فتنهٔ نو میار و حال مکن
این چه چیز است و آن همیشه که تو
با خجسته همیشه فال مکن
با سنایی همه عتاب میار
با خراباتیان نکال مکن
سنایی سنایی