شمارهٔ ۳۴۴
ای لعبت مشکینکله، بگشای گوی از آن کله
مِی خور ز جام و بلبله، با ما خور و با ما نشین
مشک از هلال انگیختی، وز لاله عنبر بیختی
وز مه فرود آویختی کرده به چنگ اندر عجین
از هیچ مادر یا پدر، چون تو نزاید یک پسر
خورشیدی ای جان یا قمر، گر دل ببردی شو ببین
ای ماهرو نیکوسَیر، ای روی چو شمس و قمر
من بر تو نگزینم دگر، گر تو گزینی شو گزین
کس را چو تو گلسور نی، در خلد چون تو حور نی
در پردهٔ زنبور نی چون دو لب تو انگبین