شمارهٔ ۳۶۹

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۹
ای دل اندر بیم جان از بهر دل بگداخته
جان شیرین را ز تن در کار دل پرداخته
تا دل و جان درنبازی دل نبیند ناز و عز
کی سرآخور گشت هرگز مرکبی ناتاخته
بند مادرزاد باید همچو مرغابی به پای
طوق ایزد کرد باید در عنق چون فاخته
تا به روی آب چون مرغابیان دانی گذشت
در هوا چون فاخته پرّی و بال آخته
مرد این ره را گذر بر روی آب و آتش است
آب و آتش آشنا را داند از نشناخته
یاد کن آن مرد را کو پای در دریا نهاد
از پسش دشمن همی‌آمد علم‌افراخته
آب رود نیل هر دو مرد را بر سنگ زد
کم‌عیار آمد یکی زو روح شد پرداخته
آتش نمرود و آن لشکر نمی‌بینم به جای
زر آزر را دگر کن منجنیق انداخته
ایزدش پیرایه چون زر کرد از این کاتش بدید
هر زری کو دید آتش کار او شد ساخته
سنایی سنایی