شمارهٔ ۳۸۷

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۷
ای جان و جهان من کجایی
آخر بر من چرا نیایی
ای قبلهٔ حسن و گنج خوبی
تا کی بود از تو بی‌وفایی
خورشید نهان شود ز گردون
چون تو به وثاق ما درآیی
اندر خم زلف بت‌پرستت
حاجت ناید به روشنایی
زین پس مطلب میان مجلس
آزار دل خوش سنایی
تا هیچ کسی تو را نگوید
کای پیشهٔ تو جفانمایی
سنایی سنایی