شمارهٔ ۳۹۳

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۳
ای یوسف ایام ز عشق تو سنایی
مانندهٔ یعقوب شد از درد جدایی
تا چند به سوی دل عشاق چو خورشید
هر روز به رنگ دگر از پرده برآیی
گاهی رخ تو سجده برد مشتی دون را
گه باز کند زلف تو دعوی خدایی
با خوی تو در کوی تو از دیده روا نیست
کس را بگذشتن ز سر حد گدایی
در وصل تو با خوی تو از روی خرد نیست
جان را ز خم زلف تو امید رهایی
بس بوالعجب‌آسایی و وین بوالعجبی بس
کاندر همه تن کس بنداند که کجایی
بس نادره کرداری وین نادره‌ای بس
کان همه‌ای و همه جویان که که رایی
از ما چه شوی پنهان کاندر ره توحید
ما جمله توایم ای پسر خوب و تو مایی
آن‌جا که تویی من نتوانم که نباشم
وین‌جا که منم مانده تو دانم که نیایی
سنایی سنایی