شمارهٔ ۴۰۱
اگر در کوی قلاشی مرا یک بار بارستی
مرا بر دل در تین عالم همه دشخوار خوارستی
ار این ناسازگار ایام با من سازگارستی
سر و کارم همیشه با مِی و ورد و قمارستی
اگرنه محنت این نامساعد روزگارستی
مرا با زهد و قرایی و مستوری چه کارستی
اگر در پارسایی خود مرا او را دوستارستی
سنایی را به ماه نو نسیم نوبهارستی
هر آن کو در دل است او را کنون اندر کنارستی
دلش همواره شادستی و کارش چون نگارستی
دلیل صدق او دایم سنایی را بهارستی
نهان وصل او دایم بر او آشکارستی
اگر از غم دل مسکین عاشق را قرارستی
جهنم پیش چشم سر سریر شهریارستی
گل از هجران اقطارش میان کارزارستی
دل از امید دیدارش میان مرغزارستی
مرا هفتم درک با او بدان دارالقرارستی
سماوات العلی بیاو حمیم هفت نارستی
چرا گویی سنایی این گر او را خود شکارستی
ز دست سینهٔ کبک دری او را در آرستی
اگر شخص سنایی را جهان سفله یارستی
چو دیگر مدبران دایم به گردون بر سوارستی