شمارهٔ ۴۱۹

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۹
ای سنایی چو تو در بند دل و جان باشی
کی سزاوار هوای رخ جانان باشی
در دریا تو چگونه به کف آری که همی
به لب جوی چو اطفال هراسان باشی
چون به ترک دل و جان گفت نیاری آن به
که شوی دور از این کوی و تن‌آسان باشی
تا تو فرمانبر چوگان سواران نشوی
نیست ممکن که تو اندر خور میدان باشی
کار بر بردن چوگان نبود صنعت تو
تو همان به که اسیر خم چوگان باشی
به عصایی و گلیمی که تو داری پسرا
تو همی‌خواهی چون موسی عمران باشی
خواجهٔ ما غلطی کرده‌ست این راه مگر
خود نه بس آن که نمیری و مسلمان باشی
سنایی سنایی