شمارهٔ ۴۲۲

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۲
الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی
که پیدا نیست کارم را در این گیتی سرانجامی
کنون چون توبه بشکستم به خلوت با تو بنشستم
ز می باید که در دستم نهی هر ساعتی جامی
نباید خورد چندین غم بباید زیستن خرم
که از ما اندر این عالم نخواهد ماند جز نامی
همی‌خور بادهٔ صافی ز غم آن به که کم‌لافی
که هرگز عالم جافی نگیرد با کس آرامی
منه بر خط گردون سر ز عمر خویش برخور
که عمرت را از این خوش‌تر نخواهد بود ایامی
چرا باشی چو غمناکی مدار از مفلسی باکی
که ناگاهان شوی خاکی ندیده از جهان کامی
مترس از کار نابوده مخور اندوه بیهوده
دل از غم دار آسوده به کام خود بزن گامی
تو را دهر است بدخواهی نشسته در کمین‌گاهی
ز غداری به هر راهی بگسترده تو را دامی
سنایی سنایی