شمارهٔ ۴۲۷
تو آفت عقل و جان و دینی
تو رشک پری و حور عینی
تا چشم تو روی تو نبیند
تو نیز چو خویشتن نبینی
ای در دل و جان من نشسته
یک حال دو جای چون نشینی
سروی و مهی عجایب تو
نه بر فلک و نه بر زمینی
بیروی تو عقل من نه خوب است
در خاتم عقل من نگینی
بر مهر تو دل نهاد نتوان
تو اسب فراق کرده زینی
گه یار قدیم را برانی
گه یار نوآمده گزینی
این جور و جفات نه کنون است
دیریست بتا که تو چنینی
ای بوقلمونکیش و دینم
گه کفر منی و گاه دینی