شمارهٔ ۱ - ترکیب بند موشح در مدح خواجه امام محمد بن محمد
آتش عشق بتی برد آبروی دین ما
سجدهٔ سوداییان برداشت از آیین ما
لنترانی نقش کرد از نار بر اطراف روی
لاابالی داغ کرد از کبر، بر تمکین ما
شربت عشقش هنی کردهست بر ما عیش تلخ
مایهٔ مهرش عطا دادهست ما را کین ما
یک جهان شیرین شدند از عشق او، فرهاد او
او ز ناگه شد ز بخت نیک ما، شیرین ما
خطّ شبرنگش معطر کرد مغز عقل را
لعل خوشرنگش چو گوهر کرد حجلهدین ما
آن گهرهایی که بر وی بست مشاطهمزاج
لولو لالاست قسم چشم عالمبین ما
لابد این زیبد نثار فرق ما کز راه دین
هم به ساعت کرد کفر عاشقان، تلقین ما
مِی درافکند از طریق عاشقی در رطل و جام
کرد گرد پای مستان جهان، بالین ما
آتش مِی در زد اندر عالم زهد و صلاح
لشکرش را غارتی برساخت ز اسب و زین ما
مجلسی برخاست زینسان پس به پیش ننگ و نام
ضرب کرد آخر شعار جنبش و تسکین ما
عشق خوبان این چنین باشد، نه مه داند نه سال
هر کجا عشق آمد آنجا نه خرد ماند نه مال
آبروی ما فراق ماهرویی باد کرد
حسن او ما را ز بند عشق خویش آزاد کرد
لعل رخسار از برای آن شدم کز بهر ما
یاد او بر مسند اقبال، ما را یاد کرد
رای هجران از پی آن کرد تا از گفتوگوی
وقت ما را چون نهاد حسن خویش، آباد کرد
یار کرد از ناز، عین عشق را با غین غم
تا بدین یک مصلحت کو دید ما را شاد کرد
سنگ بر قندیل ما زد تا به هنگام صلاح
جان ما را از خرد، عریان مادرزاد کرد
نعمتی بود آن که ما را دوست ناگه زین بلا
در جهان روزکوری، حجرهای بنیاد کرد
جوهر خودکامگی زینگونه از ما یافت کام
دولت بیدولتی زینگونه با ما داد کرد
مهرش اندر شهر، ما را پاکبازی چست کرد
عشقش اندر دهر، ما را جانفروشی راد کرد
این نه بس ما را ز عشقش، کز پی یک حقشناس
لحن او در بلخ، ما را شاعری استاد کرد
لفظ بر ما خلعتی بخشید بهر چاکری
یادگار عمر خواجه بصره و بغداد کرد
آفتاب شرق و غرب آن سرور نیکونهاد
کز جمال روی خوب او بود مه را جمال
شمسهٔ دنیا و شمس دین ز تاثیرش منیر
آن که چون شمسش نیابی در همه عالم، نظیر
روی او دل را چنان چون پیر را در دست قوت
لفظ او جان را چنان چون طفل را در کام شیر
عزّ او خواهد ز ایزد، مرغ از آن سازد نوا
مدح او راند به کاغذ، کِلک از آن دارد صریر
عون او عیش پدر را چون روان دارد هنی
وعظ او جان جهان را چون خرد دارد خطیر
تیغ و خشمش چون به زخم آید جهان گردد جدید
لطف و حلمش چون به کار آید حجر گردد حریر
شاد گشت از مهر او زان بینی آب اندر بحار
یار شد با کین او زان یابی آتش در اثیر
رای را در وقت کوشش، چشم بخشد شاخشاخ
مال را در وقت بخشش دل چشاند خیرخیر
فاضلان را از عطا عمر کهنشان کرد نو
حاسدان را از عنا، عمر جوانشان کرد پیر
اِلف دارد جان بر او زان ذاتِ جان دارد قرار
مهر دارد دل بر او زان چشمِ دل باشد قریر
لاف ما از چاکریش این بس که اندر هیچوقت
دشمنش را کس علی هرگز نخواند بیصفیر
نیکوقت از نام او شد صبح و شام و روز و شب
نیکبخت از عمر او شد حین و وقت و ماه و سال
یاد او از عمر، شیرینتر کند ایام را
بخت او ز آغاز او خالی کند فرجام را
مهتر راه شریعت اوست کاکنون چون سراج
نور او روشن همیدارد ره همنام را
تیغ خشمش تا به خون لعل دشمن یافت راه
مایهٔ خونی نماند اندر جگر، ضرغام را
ضبط کرد احکام دین، چندان که زو تا روز حشر
حاصل آمد با بقای او بقا، احکام را
یک خصال از وی به غزنین، عقل بر من کرد یاد
من چنان گشتم که در من ره نماند آرام را
آمدم ز آن بیش دیدم خلق و رفق و حلم او
دولتیمردم اگر یابم ز جودش کام را
لاله یاقوتین برآرد فر او بر طرف که
تا که او که را نماید لعل گوهرفام را
سایهٔ او روز کوشش، خاره گرداند چو موم
همت او روز بخشش، صبح بخشد شام را
لاف عزّ و چاکری او میزند هرجا جهان
اینت اقبال تمام از چاکریش ایام را
مایهٔ فضلش به دست آورد تیر چرخ را
رایت رأیش شکست آرد کمانِ سام را
زآن که بر چرخ چهارم بهر خدمت آفتاب
پیش روی همچو بدرش پشت خم آمد هلال
فرّ او گاه وزیدن گر به سنگ آرد نسیم
یک سخندان را ز یک معطی نه زر باید نه سیم
خیر از او زینت همیسازد چو اجسام از لباس
فضل از او قوّت همیگیرد چو ارواح از نسیم
روی او در چشم ما همچون به دور اندر صدور
یاد او در شعر ما همچون کلیم اندر گلیم
آب حلمش در گران رفتن بگرید بر فرات
آتش خشمش ز کمسوزی بخندد بر جحیم
لعنت دین است گوش بدسگالش را نصیب
لعبت چین است چشم نیکخواهش را ندیم
سیم بخشد شاعران را همتش بیگفتوگوی
دوست دارد زایران را سیرتش بیترس و بیم
نور داد از جود او تا عکس بر گیتی فکند
جور، چون دین شد غریب و بخل، چون دُر شد یتیم
تافته هرگز نبینی میم و را و دال را
یک زمان در چاکریش از بهر دال و را و میم
شاید ار بر جان او لرزان شود هر شیخ و شاب
کآسمان هرگز نیارد بر زمین چون او کریم
چون دلش را در سلامت، دین، ز دلها یافت پیش
نیز یک دل را نخواهد جز دل ما را سلیم
آنچنان دل دارد اندر بر که نبود هرگزش
نه به کسب مال، میل و نه ز کار دین ملال
ای همیشه بوده راه دین احمد را قوام
همچنان چون پیش از این ملک ملکشه را نظام
عفو تو خط درکشد هرجا که بیند یک خطا
اسم تو گردن نهد آنجا که بیند یک تمام
آسیای فتنه، فرق دشمنت را کرد آس
روزگار پخته، کار حاسدت را کرد خام
لوح قسمت را ز نقش سیرتت بفزود جاه
ابر طوفان را ز بذل وافرت کم گشت نام
دوستان خاص ما را از تو هست اسباب قوت
عامیان شهر ما را از تو هست انعام عام
یافهگویان را ز راه لطف بدهی آب و نان
مهرجویان را ز روی جود، سازی کار و کام
جود چون دست تو بیند پوشد از حیرت، لباس
یُمن چون پای تو گیرد یابد از دولت مقام
نکتهٔ یک دانشت را مشتری سازد کلاه
وعدهٔ یک بخششت را آسمان باشد غلام
وقت بار اصفیا رضوان که پیش آید تو را
لفظش این باشد که: پیش آی ای امامابنامام
رو که چرخ پیر نیز از بهر نفع عام و خاص
یک جوان هرگز چو تو بیرون نیارد والسلام
در دَها و در سخا و در حیا و در وفا
در جمال و در کمال و در مقال و در خصال
ای چو گل در باغ دین، خوشبوی و نورانیجمال
لفظ تو چون حاسدت بشنید شد چون لاله لال
لشکر خلق تو تا آورد سوی خلق، رخ
یمن در اسم صبا شد یسر در نام شمال
همتت را در نیابد گر فلک گردد بساط
فکرتت را برنتابد گر جهان گیرد سؤال
دیر پاید ز ایران را با نوالت کار و بار
یافه باشد شاعران را بیقبولت، قیل و قال
تا ذکاء سیرتت فارغ شد از محو صفات
آفتاب دولتت بیرون شد از خطّ زوال
از جمال نام تو نشکفت اگر از مهر باز
سیم بد، زرین شود از میم و حاء و میم و دال
لعنتت بر دشمنان چون وام باشد بر گدا
همتت بر حاسدان چون سنگ باشد بر سفال
یافتی علمی چو نفس ذات کلی بیکران
اینت علمی بینهایت وینت فضلی با کمال
از تو بگریزد خطا چونان که درویش از نیاز
در تو آویزد عطا چونان که عاشق در وصال
لعلرخسار از پی آنی که آب روی تو
گوهرت را از سواد سود شست و میل مال
لاجرم هرجا که دست زرفشانت روی داد
بخل بربندد نقاب و حرص بگشاید جمال
دل نگیرد بوی ایمان تا نباشد آن تو
لب نیاید بوی جنت تا نیابد خوان تو
وقتها آن روز خوش گردد که بخرامی به درس
یک جهان درگیرد از یک لفظ در باران تو
لون دشمن همچو زر گردد به غزنین چون به بلخ
لؤلؤ شکّر نثار جان کند مرجان تو
تیرگی هرگز نبیند جانش از گرد فنا
آن که روشندیده گشت از گرد شادروان تو
یافه از کین تو ماند جرم چرخ و جسم ماه
روشن از مهر تو باشد جسم ما چون جان تو
نجم دینی لیکن از مهر تو برچارم سپهر
مهر چون ماه نو اَست از غیرت دربان تو
تا قیامت ماند باقی زان که اندر مدحتت
دفتر از جان ساختهست امروز مدحتخوان تو
ای محمد خلق یوسف، خلقت اندر صدر تو
حسن خلقت کرد چون ما چرخ را ز احسان تو
جام احسان تو تا گردان شد اندر وقت تو
مست احسان تو و خوان تواند اخوان تو
این شرفمان در دو گیتی بس که ناگاهان طمع
یافت ما را در غریبی یک زمان مهمان تو
همکنون بینی که آوازه درافتد در جهان
کان فلان را از در بهمان گشن شد پرّ و بال
لوح انعام تو خواند هرچه در عالم نبیل
داغ احسان تو دارد هرکه در گیتی اصیل
فهمهای زیرکان کند است با تو گاه علم
گفتهای قایلان سست است بیتو گاه قیل
رخ که گرد سمّ اسبت یافت گردد مقتدا
لب که بوی مدح خلقت یافت گردد سلسبیل
یافت عزّ دین کسی کز خاک پایت شد عزیز
یافت ذلِّ تن کسی کز رشک دستت شد ذلیل
قاعدهٔ کارت محمدوار باشد خلق خوب
آیت مدحت همی بر سدره خواند جبرییل
یک جمال از جودت و صد فرق خاکی بر مراد
یک شراب از لطفت و صد ربع مسکون پرغلیل
نعمت دنیا نباشد چون تو بخشی مستعار
راحت کلی نباشد گر تو گویی مستحیل
آفت دوران ز سعی دولتت یابد رفات
عرصهٔ گردون به چشم همتت باشد قلیل
بدسگالت را ز تاثیر قضا از درد زخم
یافت چشمش رود نیل و گشت جسمش کان نیل
وقتهای روشنت را هست بیطمعی قرین
وعدههای صادقت را هست بیصبری دلیل
اینهمه حشمت ز یک تاثیر صبح بخت توست
باش تا خورشید جاهت را فزون گردد جلال
ای که تا طبع سنایی نامهٔ مدحت بخواند
لؤلؤ مدح تو را بر ساحت گردون نشاند
لب نهال قوت جان داشت گویی آن زمان
کانچه گوش از لب همیبگرفت بر جانها فشاند
مادِحان را بس تو نیکو دار کز بهر کرم
نیز در عالم فلک را چون تو فرزندی نماند
فتح باب جودت اندر خشکسال آز و طمع
موج احسان تو را بر مرکز کیوان رساند
اینک از بهر چنین نامی سنایی را ز شهر
روز نیک و طبع خوب و بخت خوش سوی تو راند
خواند اینک لاجرم شعری که از روی شگفت
آسمان اندر شمارِ ساحران نامش براند
رحمتی کن تا نگوید دشمنی کاندر دلش
عقل را بر تارک اندیشه بیحکمت نشاند
محنت و راحت همی در حضرتت بازند نرد
من چنان دانم که محنت چون همه مردان نماند
حرص آن معنی که تا در حضرت غزنین و بلخ
ابتدا جامهٔ تو پوشد کابتدا مدح تو خواند
این چنین شعری تو راکاول ز روی فال گفت
فالش از خلعت نکو گردان که نیکت باد فال
دیده را دائم ضیا از نور دیدار تو باد
لعل را پیوسته از عکس رخسار تو باد
بوی عنبر همتک اخلاق خوشبوی تو شد
بار شکّر همره الفاظ در بار تو باد
نعمت گیتی به هر وقتی چو نیکودار توست
رحمت ایزد به هر حالی نگهدار تو باد
مشتری را سعد کلی از نثار نظم توست
آسمان را قدر کلی هم ز گفتار تو باد
حفظ ایزد سال و مه بر ساقهٔ کام تو باد
عون گردون روز و شب در کوکبه کار تو باد
مسند اقبال دنیای برون از ملک دین
هر چه افسردار دارد زیر افسار تو باد
در غریبی از برای پادشاهی، نام و ننگ
بر سر و فرق سنایی تاج و دستار تو باد
جان او از این قبل پیوسته اندر روز و شب
آرزوی حضرت عالی و دیدار تو باد
عقل او زان پس برای شکر چندین موهبت
نقشبند نام نیک و خلق و کردار تو باد
لعبت چین را حیات از لطف گفتار تو بود
هیئت دین را بقا از خیر بسیار تو باد
یار دنیا نیستی پس بهر دین در آخرت
احمد مرسل شفیع و فضل حق یار تو باد
دولت و اقبال دنیایی و دینی را مدام
تا قیامت با تو بادا اتفاق و اتّصال