شمارهٔ ۳ - ترکیب بند در مدح مکینالدین
ای سنایی بگذر از جان در پناه تن مباش
چون فرشته یار داری، جفت اهریمن مباش
همچو شانه، بستهٔ هر تارهٔ مویی مشو
همچو آیینه، درونتاری برونروشن مباش
هر زمان از قیل و قال هر کسی از جا مشو
گر زمانه همچو سندان شد تو چون ارزن مباش
همچو طوطی هر زمانی صدرهٔ دیبا مپوش
پیش ناکس همچو قمری طوق در گردن مباش
گر سر نیکی نداری پایت از بدها بکش
تاج را گر زر نباشی بند را آهن مباش
پیش دانگانه همه سر چشم چون سوزن مشو
بندهٔ هر بنده نامآزاد چون سوسن مباش
عاشق جانی به گرد حجرهٔ جانان مگرد
با جعل خو کردهای رو، طالب گلشن مباش
صحبت آن سینه خواهی نرم شو همچون حریر
طاقت پیکان نداری سخت چون جوشن مباش
مکمن قرآن به جز صدر مکینالدین مدان
تا همی ممکن شود جز در پی ممکن مباش
سید آل نظیری، آن امام راستین
پیشوای راستان صاحبکلام راستین
ای دل اندر راه عشق عاشقی هشیار باش
عقل را یکسو نه و مر یار خود را یار باش
چند گویی از قلندر وز طریق و رسم او
یا حدیث او فرو نه یا قلندروار باش
یا بهسان بلبل و قمری همه گفتار شو
یا چنان چون باز و شاهین سربهسر کردار باش
یا بیا کن دل ز خون چون نار و نفع خلق شو
ورنه رخ را رنگ ده بینفع چون گلنار باش
گرت خوی شیر و زور پیل و سهم مار نیست
همچو مور و پشّه و روباه کمآزار باش
ور همیخواهی که دو عالم مسلم باشدت
یک زمان بر وفق صاحب عور و صاحب عار باش
با صفای دل چه اندیشی ز حس و طبع و نفس
یار در غارست با تو غار گو پر مار باش
سینهٔ فرزانگان را کین چه گردی مهرگرد
دیدهٔ دیوانگان را گل چه باشی، خار باش
ای سنایی گرت قصد آسمانِ چارم است
همچو عیسا پیش دشمن یک زمان بر دار باش
مدح خواجهست این قصیده، اندر این دعوی مکن
خواجه این معنی نکو داند، تو زیرکسار باش
آفتاب اهل فضل و آسمان شاعری
قرةالعین جهان صاحبقران شاعری
ای دل ار بند جانانی حدیث جان مکن
صحبت رضوان گزیدی خدمت دربان مکن
زلف او دیدی صفات ظلمت کفران مگوی
روی او دیدی حدیث لذّت ایمان مکن
کفر و ایمان هر دو از راهند جانان مقصد است
بر در کعبه حدیث عقبهٔ شیطان مکن
چون عطارد گر نخواهی هر زمانی احتراق
چون بناتالنعش جز در گرد خود جولان مکن
گر زحیزی خیرهگردی روی زی نادان میار
چون بضاعت زیره داری روی زی کرمان مکن
سرّ این معنی ندانی گرد این دعوی مگرد
راستی بوذر نداری، دوستی سلمان مکن
مل چو زان لب خواستی جز سینه مجلسگه مساز
گل چو زان رخ یافتی جز دیده نرگسدان مکن
بر یمین و بر یسار تو دو دیو کافرند
چون فرشتهخو شدی این هر دو را فرمان مکن
اندر این ره با تو همراه است پیری راستگوی
هرچه گوید آن مکن، ز نهار زنهار آن مکن
صحبت حور ارت باید کینهٔ رضوان مجوی
تخت ری خواهی خلاف تاج اصفاهان مکن
تا چون او تاجی بود بر فرق اصفاهان مدام
چون خرد در سر، در او سازند پس شاهان مقام
آن که مر صدر عرب را اوست اکنون کدخدای
آن که مر اهل عجم را اوست حالی رهنمای
هست هم خلق کسی کز مهر او آمد به دست
هست همنام کسی کز بهر او دارد به پای
هشت خلد و هفت کوکب، شش جهات و پنج حس
چار طبع و هر سه نفس و هر دو عالم یک خدای
زو گزیدهتر نبیند هیچکس معنیگزین
زو ستودهتر نیابد هیچکس مردمستای
شعر او پرورده باشد همچو ابروی چگل
قافیتها دلربای و تنگ همچون چشمفای
مادح و ممدوح را چون او ندیدم در جهان
در سخن معنیطراز و در سخا معنیفزای
نیست گردد بیگمان از خاطر او حشو و لحن
آب گردد استخوان ناچار در حلق همای
شعر او بینی جهانی آید اندر چشم تو
همچنین بودهست آن جامی که بد گیتینمای
معنی و الفاظ او همچون کباب است و شراب
این یکی قوتفزای و آن یکی اندُهزدای
خوش نباشد با تکلف شعر ناخوش چون دواج
شعر او بس چابک است و بیتکلف چون قبای
شعرهای ما نه شعر است ار چنان کان شاعریست
شاعری دیگر بود نزدیک من آن ساحریست
دی در آن تصنیف خواجه ساعتی کردم نظر
لفظها دیدم فصیح و نکتهها دیدم غور
عالمی آمد به چشم من مزین وندر او
لشکر تازی و دهقان در جدل با یکدگر
در یکی رو رودکی و عنصری با طعن و ضرب
وز دگر سو بو تمام و بحتری در کر و فر
اخطل و اعشی در آن جانب شده صاحبنفیر
شاکر و جلاب از این جانب شده صاحبنفر
از قفای بحتری از حله در تا قیروان
بر وفای رودکی از دجله در تا کاشغر
مرکبانش وافر و کامل، سریع و منسرح
ساختهاشان وافر و سالم، صحیح و معتبر
معنی اندر جوشن لفظ آمده پیش مصاف
خود بر سر همچو کیوان تیغ در کف همچو خور
از نهیب شوکت ایشان ز چرخ آبگون
زهره و مریخ مانده کامخشک و دیدهتر
هر زمان گفتی خرد زین دو سپاه بیکران
مر که را باشد ظفر یا خود که دارد زین خبر
مر خرد را خاطر من در زمان دادی جواب
من ندانم خواجه داند تا که را باشد ظفر
آن که اندر هر دو صف دارد مجال سروری
بیش از این هرگز که را باشد کمال سروری
شعر او همچون سلامت عالم آراید همی
نکتهٔ او چون سعادت شادی افزاید همی
نکته و معنی که از انشاء و طبع او رود
گویی از فردوس اعلا، جبرییل آید همی
مادر بد مهر گفتاستند عالم را و من
این نگویم ز آن که چونین من خلف زاید همی
کس ندیدی اندر سخن شیرینسخنتر زو ولیک
هجو او چون زهر افعی زود بگزاید همی
هر که مدح او ببیند گرچه خصم او بود
از میان جان و دل گوید چنین باید همی
سرفرازان جماعت گر چه بدگوی منند
مر مرا باری بدیشان دل ببخشاید همی
آبِ روی و آتش طبع مرا زان چه زیان؟
گر به خیره بادپایی خاک پیماید همی
زین شگفتی من خود از اندیشه حیران ماندهام
تا چرا معنی بدینسان روی بنماید همی
گر مرا نادان بنستاید چه عیب آید از آن
چون به عالم هر که داناییست بستاید همی
در سعادت همچنین آسوده بادی سال و ماه
از بزرگان وز بزرگی مر تو را اقبال و جاه