شمارهٔ ۱ - افگنده در شور و شغب جان و دل عشاق را
ای کودک زیباسلب، سیمینبر و بیجادهلب
سرمایهٔ ناز و طرب، حوران ز رشکت در تعب
زلف و رخت چون روز و شب، زان زلفکان بوالعجب
افگنده در شور و شغب، جان و دل عشاق را
زیبانگار نازنین، رخ چون گل و بر یاسمین
پاکیزه چون حور معین، پیرایهٔ خلد برین
بادا بر املاق آفرین، کاید چو تو زان حور عین
فخر است بر ما چین و چین، از بهر تو املاق را
عیار یار دلبری با غمزه و جان، دل، بری!
کردی ز جانم دلبری زان چشمکان عبهری
در سحر همچون ساحری، سنگیندل و سیمینبری
دارم فزون ای سعتری در دل دو صد مرزاق را
داری تو ای سرو روان، بر لاله و بر ارغوان
از مشک و عنبر صولِ جان، از عشقت ای حور جنان
گشتم قضیب خیزران، سر اندرِ جان و جهان
چندین چه داری در غمان مر عاشق مشتاق را
از هجرت ای چون ماه و خور ،کردی مرا بیخواب و خور
بستهدل و خستهجگر، لب، خشک دارم دیده، تر
عهدی که کردی ای پسر با من تو ای جان پدر
زنهار بر جانم مخور مشکن تو آن میثاق را