شعر شمارهٔ ۱۰
آدم خوشبختیام
که از اتوبوسهای سرگردان
ـ آویزان ـ
پا به جهان گذاشتهام
برای اثبات هویتم
فریاد میکشم
روزگارم را...
«ملاقاتممنوع»
حالم را جا آورده
هرچه هست
میلههایی تاب نخورده
که ادراکم را به پیشانی برجها
دستبند زدهاست
توطئه
طناب کلفتیست
که آویزانم میکند.