شعر شمارهٔ ۱۶
خوشه تعارف میکنی
به داس
برای دستهایی که
سوزن میزنند
روزمرگیها را؛
آجینآجین
چله میشوی
روی پلههایی
قرق شده با قدمهای دیوانگیت
داغ میشوی بر شعلههای رقاص
با سمفونی تاریکیها
روی بستههای آدامس ولو شده در کف اتوبوس
اینبار
بالا که میروی
داس باش!