شعر شمارهٔ ۴۸
حقیقتم را دفن کردهاند
بر شیب کوههای اندوه
که شبنشینی کرکسها
لاشهلاشهام را
مزهمزه کند
بزم خوشنشینی کفتارها برپاست
مگر ندیدی کفتار کوچکی شدهام؟
جنازهام را میخورم؟
خون، لخته شده
لابهلای دندانهام...
و من دارم به سرزمینی میاندیشم
که سالهاست در آن مُردهام.