این رسمش نیست
این رسمش نیست
پنجرهها را میبندی که چه؟
وقتی
گاهی به میهمانی کوه میآوری
دریا را
گاهی آسمان را به زمین میدوزی...
تا فاصلهها را برنداریم
مزهٔ درد همین است...
در من کودکیست که
چهل سال آزگار چلهنشین چشمهای توست...
من امپراتوری بادبادکها را
در نامخانوادگی تو زیستم
و سرزمینم را
در قدمهای سربازان تو
دلیر شدم.
هیچکس نمیداند قایق آبهای آزاد،
چشمهای توست
وقتی دریا را...
وقتی آسمان را...
اکنون خیابانهای سرزمین من
برای لمس سفتی قدمهای سربازانت
منتظر است...
در من دو بال، روئیده
تا بین زمین و آسمان
یا میان کوه ودریا
در لحظهٔ قدمهای تو
حاضر شوم...
این رسمش نیست
چشمهایت را بستهای که چه؟!