رفتن تو
خیال تو که جاری میشود
منقبض میشود رگهایم؛
حوصلهام درد میگیرد
و یاد رفتن تو پراکنده در چهارفصل وجودم
شعرهای وحشیام را
آمادهٔ تاخت میکند.
تو نفس نفس میزنی تا انتهای من...
تا انتهای دور...
تا دور...
آمادهٔ رفتن میشوی
من اشک میرقصم
و مثل یک اتفاق بد آویزان میشوم از تو
اینبار متورم میشود رگهایم
آبستن از التماسهای مکرر نرفتن
...
کولهات را جابهجا میکنی
اشک میرقصی
میروی!