میرویم
بار سفر میبندم
و تاریکی مطلق جهان را
میسپارم به چشمهای دریدهٔ روزگار
و بغض فروخوردهام را
در سطرهای سپید میبارم
دستهایت را بده به من
باید برویم
باید برویم
بار سفر ببند
باید برویم...
باید برویم و همسایهٔ آب و آفتاب شویم
بین خودمان باشد:
انتهای این جاده
کوچهایست که به چشمهای تو میرسد...
بیا
با من بیا
برسیم به چشمهای تو!