طوفان
آنروز که تمام پنجرههایم را بستم
خودم ماندم و دنیایی از تو؛
تو که تمام قصههایت
گریههای شهر بود و دود و رفتن...
تو که پای تمام ثانیههایم
از رفتن نوشتی...
از دور شدن...
از پرواز...!
از من عبور کردی و شیشهها را شکستی...
طوفان گرفت
و من دست در دست عروسکم،
بادها را رقصیدم...!
و من غرق در صدای باد
چقدر گریه کردم...!
حالا
فقط منتظرم
پشت لالایی قصهها
زیر باران دود...