چراغ‌های خیابان
روشن که می‌شوند
یاد تو می‌افتم
و بوی نان‌های کپک‌زده...
یاد لرزش دستت وقتی تکه‌تکه می‌شوی
لای چرخ‌دنده‌های عبثِ بودن،
چراغ‌ها روشن می‌شوند
و من تو را
می‌بینم در مارپیچ لحظه‌ها
و زباله‌های سرگردان!
یاد تو می‌افتم
که برای کودکت
قصهٔ مردی را می‌گفتی
که می‌خواست زندگی کند...
شیوا فرازمند شیوا فرازمند