این زن اندوهگین
دستی نیست که بخیه بزند
شیار زخمهایم را
و من هر شب
با اشکهایم
ردی از خون تازه را
شستشو میکنم.
قبول کن
این زن اندوهگین
تنهاییاش را در چمدانی بسته
به دوش میکشد.
زنی در من ظهور میکند
که زخمهایش
طغیانیست بر پینههای تاریخ،
آنگاه که
قلم برمیدارد.