شماره 12
مریم!
بارانِ چشمِ تو
امشب حکایتیست
از دستهای خستهی نوباوگانِ عشق
کز خونِ سرخ قلبِ پر از رنج و درد خویش
بر دارِ زندگی،
نقشی ز نور میزنند.
مریم!
ببین حکایت درد است
طغیانِ داغِ لحظهی روئیدن بهار
در حجمِ سالها؛
دردی که پاگرفته به احساس روشنم
با زخمهی هراس
امشب زِ سیمِ سازِ دلم، سوز میزند.
مریم
نگاه کن
همهجا غرق کینههاست
دیگر برای عاطفه جایی نماندهاست
ما متهم به عاطفه
تکفیر میشویم
«دیگر برای حادثه شرحی نماندهاست».
مریم!
هنوز هم
غمها به یادگار
بر پیکرِ نهالِ دلم زخم میزنند