شمارهٔ ۲۳

باور نکنی گر غم دل گفتن ما را
بین از اثر اشک به خون خفتن ما را
صد بار بهار آمد و یک بار ندیدند
مرغان مصیبت زده بشکفتن ما را
در زندگی از بس که گران‌جانی ما دید
حاضر نبود مرگ پذیرفتن ما را
رفت از برِ من گرچه رهش با مژه رفتم
ره رفتن او بنگر و ره رفتن ما را
جز فرخی از طبع گهربار ندارد
کس طرز غزل گفتن و دُر سفتن ما را
فرخی یزدی فرخی یزدی