شمارهٔ ۵۰

غم نیست که با اهل جفا مهر و وفا داشت
با اهل وفا از چه دگر جور و جفا داشت
از کوی تو آن روز که دل بار سفر بست
در هر قدمی دیدهٔ حسرت به قفا داشت
هم‌چشمی چشمان سیاه تو نمی‌کرد
در چشم اگر نرگس بی‌شرم، حیا داشت
هر روز یکی خواجه، فرمانده ما گشت
یک بنده در این خانه دوصد خانه خدا داشت
بی‌برگ و نوایی نفشارد جگر مرد
نی با دل سوراخ، دوصد شور و نوا داشت
بشکست دلم را و ندانست ز طفلی
کاین گوهر یک‌دانه چه مقدار بها داشت
با دست تهی پا به سر چرخ برین زد
چون فرخی آن رند که با فقر غنا داشت
فرخی یزدی فرخی یزدی