شمارهٔ ۵۲

روزگاری‌ست که در دشت جنون خانهٔ ماست
عهد مجنون شد و دور دل دیوانهٔ ماست
آن که خود سازد و جان بازد و پروا نکند
در بر شمع جهان‌سوز تو پروانهٔ ماست
هست جانانهٔ ما شاهد آزادی و بس
جان ما در همه جا برخی جانانهٔ ماست
شانه‌ای نیست که از بار تملّق، خم نیست
راست گر هست از این بار گران شانهٔ ماست
از درستی چو به پیمان‌شکنی تن ندهیم
جای مِی، خون دل از دیده به پیمانهٔ ماست
فرخی یزدی فرخی یزدی