شمارهٔ ۷۷

با تو در پرده دلم راز و نیازی دارد
کس ندانست که در پرده چه رازی دارد
بر سر زلف تو دارد هوس چنگ زدن
دست کوتاه من امّید درازی دارد
گرو آخر ببرد در گهِ بازی ز حریف
پاکبازی که دل و دیدهٔ بازی دارد
خواجه گاهی به نگاهی دل ما را ننواخت
تا بگویم نظر بنده‌نوازی دارد
شمع در ماتم پروانه اگر غم‌زده نیست
از چه شب تا به سحر سوزوگدازی دارد
خسرو محتشم روی زمین دانی کیست؟
آن گدایی که چو محمود ایازی دارد
فرخی یزدی فرخی یزدی