شمارهٔ ۸۸
بهار آمد و در جام، باده باید کرد
به فکر سادهٔ من فکر ساده باید کرد
به سرسپردهٔ خود عارفی چه خوش میگفت
که دستگیری از پافتاده باید کرد
بر اسب پیلتن ای شه اگر سوار شدی
تفقدی به گدای پیاده باید کرد
هزار عقده گشاید اراده و تصمیم
پی گرفتن تصمیم، اراده باید کرد
چو در میان دو همسایه کشمکش افتاد
بگو به خانهٔ خدا استفاده باید کرد
زبون شدیم ز بس وقت کار حرف زدیم
زبان به بسته و بازوگشاده باید کرد
به بندهای که چو من ای خدا ندادی هیچ
ز عدل و داد تو شکر نداده باید کرد