شمارهٔ ۹۲
دلم امروز چون قمری سر نالیدنی دارد
مگر آن سروقد فردا به خود بالیدنی دارد
چو من در این چمن جز غنچه، دلتنگی نشد پیدا
که در شب گر خورد خون صبحدم خندیدنی دارد
ز حسن بیبقا ای گل مکن خون در دل بلبل
که دست انتقام باغبان گلچیدنی دارد
رمیدن دید بس در زندگانی این دل وحشی
به مرگ ناگهانی میل آرامیدنی دارد
دلم از دیدن نادیدنیها کی شود غمگین
که این نادیدنیهای جهان هم دیدنی دارد