شمارهٔ ۱۶۱

در میکده گر رند قدح‌نوش نبودیم
همچو خم مِی این‌همه در جوش نبودیم
یک صبح نشد شام که در میکدهٔ عشق
از نشئه مِی بی‌خود و مدهوش نبودیم
از جور خزانیم زبان‌بسته وگرنه
هنگام بهار این‌همه خاموش نبودیم
یک ذره اگر مهر و وفا داشتی ای مه
از یاد تو این‌گونه فراموش نبودیم
در تهمتنی شهره نگشتیم در آفاق
گر کینه‌کش خون سیاووش نبودیم
چون شمع سحر مردن ما بود مسلم
گر زنده از آن صبح بناگوش نبودیم
ما پاک‌دلان را غم عشقت چو محک زد
دانست چو سیم سره مغشوش نبودیم
فرخی یزدی فرخی یزدی