شمارهٔ ۴ - مسمط وطنی

فرخی یزدی » دیوان اشعار » دیگر سروده‌ها » شمارهٔ ۴ - مسمط وطنی
عید جم شد ای فریدون‌خو، بت ایران‌پرست
مستبدی، خوی‌ضحاکی‌ست این خو، نِه ز دست
حالیا کز سلم و تور انگلیس و روس هست
ایرج ایران سراپا، دستگیر و پای‌بست
به که از راه تمدن ترک بی‌مهری کنی
در ره مشروطه اقدام منوچهری کنی
این همان ایران که منزلگاه کی‌کاووس بود
خوابگاه داریوش و مأمن سیروس بود
جای زال و رستم و گودرز و گیو و طوس بود
نی چنین پامال جور انگلیس و روس بود
این همه از بی‌حسیّ ما بوَد کافسرده‌ایم
مردگان زنده بلکه زندگان مرده‌ایم
این وطن رزم‌آوری مانند قارُن دیده است
وقعهٔ گرشاسب و جنگ تهمتن دیده است
هوشمندی همچو جاماس و پشوتن دیده است
شوکت گشتاس و دارایی بهمن دیده است
هرگز این‌سان بی‌کس و بی‌یار و بی‌یاور نبود
هیچ ایامی چو اکنون عاجز و مضطر نبود
رنج‌های اردشیر بابکان بر باد رفت
زحمت شاپور ذوالاکتاف، حال از یاد رفت
شیوهٔ نوشیروانی، رسم عدل و داد رفت
آبروی خاک ما بر باد استبداد رفت
حالیا گر بیند ایران را چنین بهرامِ گور
از خجالت تا قیامت سر برون نارد ز گور
آخر ای بی‌شورمردم، عِرق ایرانی کجاست؟
شد وطن از دست، آیین مسلمانی کجاست؟
حشمت هرمز چه شد؟ شاپور ساسانی کجاست؟
سنجر سلجوق کو؟ منصور سامانی کجاست؟
گنج بادآور کجا شد؟ زرّ دست‌افشار کو؟
صولت خصم‌افکن نادرشهِ افشار کو؟
ای خوش آن روزی که ایران بود چون خلد برین
وسعت این خاک پاک از روم بودی تا به چین
بوده از حیث نکویی جنتِ روی زمین
شهریاران را بر این خاک از شرف بودی جبین
لیک فرزندان او قدر وِرا نشناختند
جسم پاکش را لگدکوب اجانب ساختند
شد ز دست پارتی این مملکت بی‌بوی و رنگ
پارتی زد شیشهٔ ناموس ایران را به سنگ
پارتی آورد نام نیک ایران را به ننگ
پارتی بنمود ما را بندهٔ اهل فرنگ
این‌همه بی‌همتی نبوَد جز از اهل نفاق
چارهٔ این درد بیچاره‌ست علم و اتفاق
خواهی از توضیح عالم ای رفیق هم‌وطن
گوش خود بگشا و توضیحات آن بشنو ز من
تا نگویی علم باشد منحصر در لا و لن
یک فلزی کان مساوی هست در قدر ثمن
عالِم آن را موزر و توپ و مسلسل می‌کند
جاهل آن را صرف خاک‌انداز و منقل می‌کند
ور ز من خواهی تو حسن و اتفاق و اتحاد
جنگ ژاپونی و روسی را سراسر آر، یاد!
تا بدانی دولتی بی‌قدر و جاهی بانژاد
خانهٔ شاهنشهی چون روس را بر باد داد
اهل ژاپون تا به هم‌دیگر نه پیوستند دست
کی توانستند روسان را دهند این‌سان شکست
گر ز باد کبر و نار جهل برتابیم روی
شاید آب رفتهٔ این خاک باز آید به جوی
لیک با این وضع ایران مشکل است این گفت‌وگوی
چون که ما کردیم اکنون بر دو چیز زشت، خوی
نیمه‌ای از حالت افسردگی بی‌حالتیم
نیم دیگر کار استبدادیان را آلتیم
گه به ملک ری به فرمان جوانی، با شتاب
کعبهٔ آمال ملت را کنیم از بن، خراب
گاه اندر یزد با عنوان شور و انقلاب
انجمن سازیم و نندیشیم از این ارتکاب
غیر ما مردم که نار جهلمان افروخته
تا به اکنون کی درِ بیت المقدس سوخته
این وطن در حال نزع و خصمش اندر پیش و پس
وه چه حال نزع، کو را نیست بیش از یک نفس
داروی او اتحاد و همت ما هست و بس
لیک این فریادها را کی بود فریادرس
ای هواخواهان ایران نوبت مردانگی‌ست
پای غیر آمد میان، نی وقت جنگ خانگی‌ست
تا که در ایران ز قانون اساسی هست نام
تا دهد مشروطه، آزادی به خیل خاص و عام
تا ز ظالم می‌نماید عدل، سلب احترام
هر زمان این شعر می‌گویم پی ختم کلام
مجلس شورای ایران تا ابد پاینده باد
خسروِ مشروطهٔ ما تا قیامت زنده باد
خود تو می‌دانی نی‌ام از شاعران چاپلوس
کز برای سیم بنمایم کسی را پای‌بوس
یا رسانم چرخ‌ریسی را به چرخ آبنوس
من نمی‌گویم تویی درگاه هیجا همچو طوس
لیک گویم گر به قانون، مجری قانون شوی
بهمن و کی‌خسرو و جمشید و افریدون شوی
فرخی یزدی فرخی یزدی