شمارهٔ ۲ - مدح خواجه عمید ابومنصور سیداسعد گوید

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲ - مدح خواجه عمید ابومنصور سیداسعد گوید
نیگلون‌پرده برکشید هوا
باغ بنوشت مفرش دیبا
آبدان گشت نیلگون‌رخسار
و آسمان گشت سیم‌گون‌سیما
چون بلور شکسته، بسته شود
گر براندازی آب را به هوا
لوح یاقوت زرد گشت به باغ
بر درختان صحیفهٔ مینا
بی‌نوا گشت باغ مینارنگ
تا در او زاغ برگرفت نوا
مطرب بی‌نوا نوا نزند
اندر آن مجلسی که نیست نوا
گرنه عاشق شده‌ست برگ درخت
از چه رخ زرد گشت و پشت دوتا
باد را کیمیای سوده که داد
که از او زرساو گشت گیا
گر گیا زرد گشت باک مدار
بس بود سرخ‌روی خواجه ما
خواجه سید اسعد آن که از اوست
هرچه سعد است زیر هفت سما
آن که با رای او یکی‌ست قدر
آن که با امر او یکی‌ست قضا
زیر تدبیر محکمش آفاق
زیر اعلام همتش دنیا
تا به دریا رسید باد سخاش
در شکسته‌ست زایش دریا
کل جود است دست او دایم
وان دگر جودها همه اجزا
هر که امروز کرد خدمت او
خدمت او ملک کند فردا
هر که خالی شد از عنایت او
عالم او را دهد عنان عنا
زایران را سرای او حرم است
مسند او منا و صدر صفا
هر که تنها شود ز خدمت او
از همه چیزها شود تنها
آفرین خدای باد بر او
کافرین را بلند کرد بنا
بابَها گشت صدر و بالش از او
که ثنا زو گرفت فر و بها
او کند فرق نیک را از بد
او شناسد صواب را ز خطا
خاطر من مگر به مدحت او
ندهد بر مدیح خلق رضا
گرچه دورم به تن ز خدمت او
نکنم بی‌بهانه رسم رها
هر زمان مدحتی فرستم نو
ای رساننده زود باش هلا
ای سزاوارتر به مدح و ثناست
جهد کن تا رسد سزا به سزا
ای ستوده‌خوی ستوده‌سخن
ای بلنداختر بلندعطا
گر به خدمت نیامدم بر تو
عذر کی تازه رخ نمود مرا
تا ز درگاه تو جدا گشتم
هر زمانی مرا غمی‌ست جدا
فرقت پردهٔ تو گشت مرا
پرده‌ای بر دو دیدهٔ بینا
من به مدح و دعا ز دستم چنگ
گر بسنده کنی به مدح و دعا
تا نماز است مایهٔ مؤمن
تا صلیب است قبلهٔ ترسا
شادمان باش و بختیار و عزیز
جاودان، کامران و کامروا
فرخی سیستانی فرخی سیستانی