شمارهٔ ۶ - در مدح امیرابویعقوب یوسف بن سبکتگین گوید

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۶ - در مدح امیرابویعقوب یوسف بن سبکتگین گوید
چو سیر گشت سر نرگس غنوده ز خواب
گل کبود فروخفت زیر پردهٔ آب
چو سرخ‌گل به سر اندر کشید سبز ردا
نمود باغ بدان شمع‌های خویش اعجاب
ز لاله باغ پر از شمع برفروخته بود
نمود باغ بدان شمع‌های خویش اعجاب
بکشت باد خزان شمع باغ را و رواست
اگر ندارد با باد شمع تابان تاب
همی‌کنند به رنگ و به گونه سیب و بهی
حکایت رخ دعد و حدیث روی رباب
مگر درخت شکفته گناه آدم کرد
که همچو آدم عریان همی‌شود ز ثیاب
برآمد از سر کهسارها طلایهٔ ابر
چو جوق‌های حواصل که برکشی به طناب
کنون کز ابر چو پرحواصل است هوا
چه داشت باید موی حواصل و سنجاب
به جای لاله و بوی بهار تازه بخواه
نبید روشن و دود بخور و بوی گلاب
از آن بخور که برد از خصال خسرو بوی
از آن نبید که برده‌ست گونه از عناب
از آن نبید که چون برفتد به جام بلور
گمان بری که نسب دارد از عقیق مذاب
اگر نوا نزند بلبل خجسته بس است
نوازنندهٔ ما دست مطرب و مضراب
به بانگ چنگ و به بانگ رباب کردهمی
هزاردستان با بلبل خجسته خطاب
چو زیر چنگ فرو کرد بلبل مطرب
هزاردستان بگشاد رودهای رباب
بهار تازه همی‌خورد پیش از این شب و روز
ز دست باغ به جام گل شکفته شراب
چو مست گشت بر او خواب چیر گشت و بخفت
ز بس که خورد به باغ شکفته بادهٔ ناب
خزان سپه به در باغ برد و تعبیه کرد
بدان نیت که کند خانهٔ بهار خراب
بهار چشم چو بگشاد خویشتن را دید
به دست دشمن و خانه شده خراب و یباب
سپاه او به هزیمت نهاده روی از بیم
شهاب‌وار همی‌رفت هر یکی به شتاب
بگشته گونهٔ برگ درخت سبز از غم
بگشته گونه و لرزنده گشته چون سیماب
چه گفت؟ گفت مرا گر طلب کند روزی
برادر ملک آن مالک قلوب و رقاب
نصیر دولت و دین یوسف‌بن‌ناصر دین
چراغ اهل هدی شمسه اولوالالباب
به کام آرزوی دشمنان به دست خزان
مرا فرونگذارد چنین به رنج و عذاب
خزان خیره پشیمان شود ز کردهٔ خویش
چنان که بدکنشان بر صراط روز حساب
به نیک و بدش از ایزد همه خلایق را
امیر سید یوسف دهد ثواب و عقاب
که باشد آن که مر او را خلاف کرد و نکرد
به فال بد ز بر مسکنش نعیب غراب
به دست اوست همه علم حیدر کرار
به نزد اوست همه عدل عمر خطاب
ایا به بزمگه آزاده‌تر ز صد حاتم
ایا به معرکه مردانه‌تر ز صد سهراب
زمانه امر تو را خادمی‌ست از خدام
فلک سرای تو را حاجبی‌ست از حجاب
فلک چو غیبه‌جوشن ستاره زان دارد
که بی‌درنگ بر او گرز برزنی به شتاب
همی برون جهد از آسمان ستاره به شب
ز بیم تیرت و بر قول من دلیل، شهاب
در مصیبت خصم ارنه تیغ توست چرا
چو او بجنبد خصمان تو شوند مصاب
هزار بار به دست تو آن مبارک‌تیغ
ز خون دشمن تو کرد روی خویش خضاب
بسا تنا که چو قارون فرو شود به زمین
بدان‌گهی که تو شمشیر برکشی ز قراب
ز هیبت تو دل دشمن تو اندر بر
چنان طپد که طپد گوی گرد بر طبطاب
ز یوز تو برمد بر شخ بلند پلنگ
ز باز تو بهراسد میان ابر عقاب
ایا طریق خرد باز دیده از هر روی
ایا فنون هنر بررسیده از هر باب
شرف کند ز تو علم و بنازد از تو ادب
از آن که مایهٔ علمی و قبلهٔ آداب
مخوان کتاب سیر زان که خوب‌سیرت تو
به از کتاب سیر ساخت صد هزار کتاب
خدا یگانا شاهنشها خداوندا
یکی حدیث نیوش از رهی به رای صواب
ز من به شکر تو فضلت همی سؤال کند
سؤال فضل تو را چون دهم به شکر جواب
به قدر خدمت باشد ثواب شکر و مرا
فزون ز خدمت من دادی ای امیر ثواب
سخاوت تو و کردارهای خوب تو کرد
چو کوه روی میان من و نیاز حجاب
چو تشنه گشته و گم بوده مردمی بودم
به طمع آب روان گرمگاه سوی سراب
مرا تفضل تو آب داد و راه نمود
به بوستانی خوش‌تر ز روزگار شباب
همیشه تا بتوان یافتن ز علم نجوم
مکان سیر کواکب به حکم اسطرلاب
جهان به کام تو داراد و رهنمون تو باد
محول الاحوال و مسبب الاسباب
خجسته بادت و فرخنده مهرگان و به تو
دل برادر شاد و دل عدوت کباب
چنان که هرگز تا بوده‌ای نتافته‌ای
به هیچ حالی روی از چهار چیز متاب
ز طاعت یزدان و محبت سلطان
ز مصحف قرآن و زیارت محراب
فرخی سیستانی فرخی سیستانی