شمارهٔ ۱۳ - در مدح خواجه بزرگ احمد بن حسن میمندی گوید
ای وعدهٔ تو چون سر زلفین تو نهراست
آن وعدههای خوش که همیکردهای کجاست
با من همه حدیث وفا داشتی عجب
آگه نبودهام که تو را پیشه جز وفاست
دل بر تو بستم و به تو بس کردم از جهان
وندر جهان ز من دل من دیدن تو خواست
چون دشمنان، کرانه گرفتی ز دوستان
تا قول دشمنان من اندر تو گشت راست
گفتی تو را ز من نرسد غم نه این غم است
گفتی تو را جفا ننمایم نه این جفاست
با اینهمه جفا که دلم را نمودهای
دل بر تو شیفتهست ندانم چنین چراست
صد عیب دارد این دل مسکین و یک هنر
کو را به کدخدای جهان از جهان هواست
خواجه بزرگ شمس کفاةاحمد حسن
کاحسان او و نعمت او دستگیر ماست
آن معطیی که روز و شب از بهر نام نیک
در پوزش مروت و در دادن عطاست
از فضلهای صاحبسید سخا یکیست
هر چند برترین همهٔ فضلها سخاست
اندر همه جهان بر خلق همه جهان
این فضل و این مروت و این نعمت آشناست
ای خواجگان دولت سلطان به هر نماز
او را دعا کنید که او در خور دعاست
با دشمنان دولت او دشمنی کنید
از بهر آن که دولت او دولت شماست
تا او نشسته باشد شاد اندر این مکان
شور و بلا ز جای نیارد به پای خاست
آنجا که اوست راحت و آرام عالم است
وانجا که نیست او همه شور و همه بلاست
اندر سلامتش همه کس را سلامت است
واندر بقاش دولت اسلام را بقاست
هر چند کس به سر نشود پیش هیچکس
پیشش به سر شوید و مگویید کاین خطاست
گر هیچکس به خدمت نیکو سزا بود
او را کنید خدمت نیکو که او سزاست
او را شما به چشم وزارت نگه کنید
او بر همه جهان و همه چیز پادشاست
گرچه بود وزارت او حشمت بزرگ
این حشمت وزارت او حشمت خداست
او را چنان که اوست ندانم همیستود
از چند سال باز دل من در این عناست
درفضل و در کفایت او چون رسد سخن
این فضل و این کفایت او را چه منتهاست
فرخپی است بر ملک و بر همه جهان
وین ایمنی و نعمت چندین بر این گواست
شور جهان به حشمت خواجه فرونشست
در هر دلی نشاط بیفزود و غم بکاست
بر ملک و خاندان ملک مشفقی نمود
گر مشفقی نمود مر او را ملک رواست
آن را که او همیبود اندر هوای شاه
این نعمت و کرامت و این نیکویی جزاست
دایم صلاح خواجه هوای ملک بود
کاندر هوای شاه دل خواجه چون هواست
با دوستان شاه جهان خواجه یکدل است
با دشمنان او همه ساله دلش دوتاست
بر چشم دشمنانش چون نوک سوزن است
در چشم دوستانش چون سودهتوتیاست
تا این سمای برشده باشد بر از زمین
تا این زمین پست شده زیر این سماست
بادا فرود همت تو برشده سپهر
چونان که دونِ رفعت نصر تواش بناست
دایم تو را وزارت و شه را شهنشهای
پیوسته باد کاین دو همی آرزوی ماست