شمارهٔ ۲۱ - در تقاضا و مدح محمدبن محمودبن ناصر الدین گوید

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۱ - در تقاضا و مدح محمدبن محمودبن ناصر الدین گوید
ای همه ساله زخوی تو دل سلطان شاد
دل سلطان همه سال از خوی تو شادان باد
با علی خیزد هر کز تو بیاموزد علم
با عمر خیزد هر کز تو بیاموزد داد
زان که استاد تو اندر همه کاری پدر است
چون پدر گشتی اندر همه کاری استاد
کیست کز نعمت زر تو و از بخشش تو
کار ویران شدهٔ خویش نکرده‌ست آباد
خوی نیکوی تو بر ما در اندوه ببست
در اندوه ببست و در شادی بگشاد
مر مرا باری از بخشش پیوستهٔ تو
نشناسندهمی خانه ز کرخ بغداد
لعبتان دارم شیرین‌سخن و رومی‌روی
مرکبان دارم ختلی‌گهر و تازی‌زاد
همه نیکویی دارم به کف از دو کف تو
بس نکویی که مرا بود از آن دو کف راد
روی آن جاه و بزرگی که ز تو یافته‌ام
زان قبا خواهم کردن که مرا خواهی داد
من قبای تو نه از بی‌ادبی خواسته‌ام
وین سخن نیز نه از بی‌ادبی کردم یاد
نه همی‌گویم چیزی کن کان خلق نکرد
نه همی‌گویم رسمی نه کان کس ننهاد
پدر تو ملک مشرق و سلطان جهان
دل و جانم را کرده‌ست بدین معنی شاد
تو همان کن که پدر کرد که مداحان را
آن‌چه داده‌ست مر آن را به بزرگی بدهاد
فرخی سیستانی فرخی سیستانی