شمارهٔ ۳۴ - درمدح یمین الدوله محمود بن ناصرالدین و ذکر غزوات و فتوحات او در گنگ

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳۴ - درمدح یمین الدوله محمود بن ناصرالدین و ذکر غزوات و فتوحات او در گنگ
بهار تازه دمید ای به روی رشک بهار
بیا و روز مرا خوش کن و نبید بیار
همی به روی تو ماند بهار دیبا‌روی
همه سلامت روی تو و بقای بهار
بهار اگرنه ز یک مادر است با تو، چرا
چو روی توست به خوشی و رنگ و بوی و نگار
بهار تازه اگر داردی بنفشه و گل
تو را دو زلف بنفشه‌ست و هر دو رخ گلزار
رخ تو باغ من است و تو باغبان منی
مده به هیچ‌کس از باغ من گلی زنهار
غریب‌موی که مشک اندر او گرفته وطن
غریب‌روی که ماه اندر او گرفته قرار
همیشه تافته بینم سیه دو زلف تو را
دلم ز تافتنش تافته شود هموار
مگر که غالیه می‌مالی اندر او گه‌گاه
وگرنه از چه چنان تافته‌ست و غالیه‌بار
نداد هرگز کس مشک را به غالیه‌بوی
مده تو نیز، تو را مشک و غالیه به چه کار
تو را به بوی و به پیرایه هیچ حاجت نیست
چنان که شاه جهان را گه نبرد به یار
یمین دولت ابوالقاسم بن‌ناصر دین
امین ملت محمود شاه شیرشکار
فراشته به هنر نام خویش و نام پدر
گذاشته ز قَدَر قدر خویش و قدر تبار
به روز معرکه بسیار دیده پشت ملوک
به وقت حمله فراوان دریده صف سوار
هزار شهر تهی کرده از هزار ملک
هزار شاه پراکنده از هزار حصار
همیشه عادت او بر کشیدن اسلام
همیشه همت او پست کردن کفار
ز خوی خوبش هر روز شادمانه شوی
هزار بار روان محمد مختار
بزرگواری را رسم‌های اوست جمال
چو مرشجاعت را تیغ تیز اوست شعار
ایا به رزمگه اندر چو ببر شورانگیز
ایا به بزمگه اندر چو ابر گوهربار
عطای تو به همه جایگه رسید و رسد
بلندهمت تو بر سپهر دایره‌وار
شجاعت تو همی‌بسترد ز دفترها
حدیث رستم دستان و نام سام سوار
بسا کسا که مر او را نبود جیب درست
ز مجلس تو سوی خانه برد زر به کنار
حدیث جنگ تو با دشمنان و قصهٔ تو
محدثان را بفروخت ای ملک بازار
کجا تواند گفتن کس آن‌چه تو کردی
کجا رسد بر کردارهای تو گفتار
تو آن شهی که تو را هر کجا روی شب و روز
همی رود ظفر و فتح بر یمین و یسار
همیشه کار تو غزو است و پیشهٔ تو جهاد
از این دو چیز کنی یاد، خفته گر بیدار
گواه این که سوی گنگ روی آوری
پی غزای بداندیش فرقهٔ کفار
طریق‌هاش چو برم آب‌های سیل از گل
نبات‌هاش چو دندان‌های اره ز خار
چه خارهایی کاندر سرین‌های ستور
فروشدی چو به برگ اندر آهنین‌مسمار
به گونهٔ شل افغانیان دو پره و تیز
چو دستهٔ بسته به هم تیرهای بی‌سو‌فار
چو کاس‌موی و چو سوزن خلنده و سرتیز
که دیده خار بدین صورت و بدین کردار
اگر به دست کسی ناگهان فرو رفتی
ز سوی دیگر از او بهره یافتی دیدار
گذاره کرد سپه را ز ده‌دوازده رود
به مرکبان بیابان‌نورد کوه‌گذار
چه رودهایی هر یک چنان کجا افتد
گه گذشتن از او هر دو بازوی طیار
بدان ره اندر، معروف شهرهایی بود
تهی ز مردم و انباشته ز مال تجار
زهی قلاعی در هر یکی هزار طلسم
که خیره گشتی از او چشم مردم هشیار
چنان که مرد به هر در که برنهادی دست
گشاده گشتی و تیری گشادی آرش‌وار
همی‌کشید سپه تا به آب گنگ رسید
نه آب گنگ، که دریای ناپدید کنار
نه بر کناره مر او را پدید بود گذر
نه در میانه مر او را پدید بود سنار
چو چرخ بر سر گرداب‌هاش گشته زمین
چو پشته بر سر مرداب‌هاش زاده بخار
ز تیغ کوه درختان فروفکنده به موج
از او کهینه درختی مه از مهینه‌چنار
بد از کناره او لوره‌ای و زیر گلی
که تا به پالان پیل اندر او شدی ستوار
هزار بار ز دریا گذشته باشد خضر
ز آب گنگ همانا گذشته نیست دو بار
خدایگان جهان خسرو ملوک زمان
که روشن است بدو چشم عز و چشم فخار
ز آب گنگ سپه را به یک زمان بگذاشت
به یمن دولت و توفیق ایزد دادار
گذشتنی که نیالوده بود ز آب در او
ستور زینی زین و ستور باری بار
خبر شنید که پیش از پی تو شار از گنگ
گذشت و پیل پس پشت او قطارقطار
به چاشتگاه ملک با کمرکشان سرای
برفت بردم آن جنگجوی کینه‌گزار
میان بیشه به راه اندرون حصاری بود
گرفته هر شهی از جنگ آن حصار فرار
دلش نداد کز آن ناگشاده برگردد
سلیح داد سپه را و شد به پای حصار
به یک زمان در و دیوار آن حصار قوی
چو حله کرد و مرآن حله را ز خون آهار
وز آن حصار سوی شار روی کرد و برفت
سپاه را همه بگذاشت با سپه‌سالار
به یک شبان‌روز از پای قلعهٔ سربل
به رودراهت شد تازیان به یک هنجار
به پیش راه وی اندر پدید شد رودی
هلال زورق و خور لنگر و ستاره سنار
چه صعب‌رودی، دریا‌نهاد و طوفان‌سیل
چه منکرآبی، پیل‌افکن و سوار او بار
چو کوه‌کوه در او موج‌های تندروش
چو پیل‌پیل نهنگان هول مردم‌خوار
کشیده صف ز لب رود تا به دامن کوه
سپاه شار به مانند آهنین‌دیوار
چوکوه روی ،مصافی کشیده بر لب رود
دراز و پیش مصاف ایستاده در پیکار
تروچپال سپه را به شب گذاشته بود
به پیل از آب و از آن‌سوگرفته راه گذار
نموده هیبت پیلان آهنین‌دندان
گشاده بازوی مرغان آهنین‌منقار
سر ملوک عجم چون به نزد کوه رسید
صف سپاه عدو دید باسکون و قرار
زریدکان سرایی چو ژاله بر سر آب
بدان کناره فرستاد کودکی سه‌چهار
به نیزه هر یک از تیشان ستوده غزنین
به تیغ هر یک از ایشان به سنده‌بُلغار
دلاورانی ز اشکال رستم دستان
مبارزانی ز اقران بیژن جرار
وز این کرانه کمان برگرفت و اندر شد
میان آب روان با سلیح وزین‌افزار
به سرکشان سپه گفت هر که روز شمار
ثواب خواهد جستن همی ز ایزدبار
به جنگ کافر از این رود بگذرید به هم
که هم به دست شما قهرشان کند قهار
همه سپاه به یک بار با سلیح و سپر
فرو شدند بدان رود نادهنده‌گذار
چو قوم موسی عمران ز رود نیل، از آب
برآمدند همه بی‌گزند و بی‌آزار
ز جامه بر تن کافر همی جدا کردند
به تیر تار ز پود و به نیزه پود از تار
چو زین کرانه شه شرق دست برد به تیر
بر آن کرانه نماند از مخالفان دیار
شه سپه‌شکن جنگجو ز پیش ملک
میان بیشه گشن اندرون خزید چو مار
به فر دولت او پشت آن سپاه قوی
شکسته گشت و از این دولت این شگفت مدار
درشت بود و چنان نرم شد که روز دگر
به صد شفیع همی‌خواست از ملک زنهار
ملک ز پنج‌یک آن‌جا نصیب یافته بود
دویست پیل و دو صندوق لؤلؤ شهوار
دو دختر و دو زنش را فروکشید از پیل
به خون لشکر او کرد خاک را غنجار
چو شار را بزد و مال و پیل از او بستد
کز آن‌چه زو بستد شادباد و برخوردار
ز جنگ شار سپه را به جنگ رای کشید
ز خواب خواست همی‌کرد رای را بیدار
بدان ره اندر بگذشت ز آب‌های بزرگ
چه آب‌هایی تا گنگ رفته از کهسار
چو آب‌سیلی گر ژاله برگرفتی مرد
چو آب‌جویی گر پیل برگرفتی بار
خبردهنده خبر داد رای را که ملک
سوی تو آمده راه گریختن بردار
هنوز رای تمام این خبر شنیده نبود
که شد ز مملکت خویش یک‌سره بیزار
هزار پیل ژیان پیش کرد و از پس کرد
ولایتی چو بهشتی و باره‌ای چو بهار
چگونه جایی، جایی چو بوستان ارم
چگونه شهری، شهری چو بتکده فرخار
چو شهر شهر بدی اندر او سرای‌سرای
چو کاخ کاخ بدی اندر او بهار‌بهار
سرای‌های چو ار تنگ مانوی پرنقش
بهارهای چو دیبای خسروی به نگار
چو شهریار زمانه به باری اندر شد
خبر شنید که رفت او ز راه دریا بار
بخواست آتش و آن شهر پربدایع را
به آتش و به تبر کرد با زمین هموار
سرای‌هاش چو کوزه شکسته کرد از خاک
بهارهاش چو نار کفیده کرد از نار
بسوخت شهر و سوی خیمه بازگشت از خشم
چو نره‌شیری گم‌کرده زیر پنجه شکار
خبردهی به بر خسرو آمد و گفتا
که تیز گشت یکی جنگ صعب را بازار
بر این کرانهٔ ما خیل رای پیدا شد
همی‌کشید صفی همچو آهنین‌دیوار
چهل امیر ز هندوستان در آن سپه است
به زیر رایتشان سی و شش‌هزار سوار
علامت است در آن لشکر اندر او بر او
پیادگان گزیده صد و سی و سه‌هزار
قوی‌ست قلب‌گه لشکرش به نه‌صد پیل
چگونه پیلان، پیلان نامدار خیار
همه چو کوه بلندند روز جنگ و جدل
بلندکوه به دندان‌ها کنند شیار
خدایگان زمانه چو این خبر بشنید
چه گفت، گفت همی‌خواستم من این پیکار
همه حدیث ز محمود نامه خواند و بس
همان که قصهٔ شه‌نامه خواندی هموار
خدایگانا! غزوی بزرگت آمد پیش
تو را فریضه‌تر است این ز غزو کردن پار
همی‌روی که جهان را تهی کنی ز بدان
ز مفسدان نگذاری تو در جهان دیار
برو به فرخی وفال نیک و طالع سعد
به تیغ تیز ز دشمن برآر زود دمار
مده امانشان زین بیش و روزگار مبر
که اژدها شود ار روزگار یابد مار
خزاین ملکان جمله در خزاین توست
سلیح شاهان در قلعه‌های توست انبار
سپاه دین، سپه ایزد است و بر سپهش
پس از محمد مرسل تویی سپه‌سالار
عدوی تو، عدوی ایزد است و دشمن دین
سپاه ایزد را بر عدوی دین بگمار
فریضه باشد بر هر موحدی که کند
به طاقت و به توان با عدوی تو پیکار
اگر خدای بخواهد به مدتی نزدیک
مراد خویش برآری ز دشمن غدار
چه کار بود که تو سوی او نهادی روی
که کام خویش به‌حاصل نکردی آخر کار
چه وقت بود و کی آن‌گه که لشکر تو نبود
چنین که هست کنون، همچو آهنین‌دیوار
به عرضگاه تو لشکر چنان که یار نبود
هزار و هفتصد و اند پیل بد شمار
بر آن سپاه خدایت همی مظفر کرد
که کس ندانست آن را همی شمار و کنار
ز دست آن ملکان درهمی ربودی ملک
که داشت هر یک همچون علی تکین دوهزار
علی تکین را پیش تو ای ملک چه خطر
گرفت گیرش و درمرغزار کرده به دار
خدای داند کاین پیش تو همی‌گویم
تنم ز شرم همی‌گردد ای امیر نزار
ز تو چو یاد کنم وز ملوک یاد کنم
چنان بودکه کنم یاد با نبی اشعار
همیشه تا که بود در جهان عزیز درم
چنان که هست گرامی و پربها دینار
خدایگان جهان باش و ز جهان برخور
به کام زی و جهان را به کام خویش گذار
به دولت و سپه و ملک خویش کام‌روا
ز نعمت و ز تن و جان خویش برخوردار
بزی تو در طرب و عیش و شادکامی و لهو
عدو ز‌ی‌اَد به غم و درد و انده و تیمار
خجسته بادت نوروز و نیک بادت روز
تو شادخوار و بداندیش‌خوار و انده‌خوار
فرخی سیستانی فرخی سیستانی