شمارهٔ ۳۶ - در مدح سلطان محمود و ذکر شکار او گوید
ای مبارکپی جهاندار و همایون شهریار
ای ز بهر نام نیکو دین و دولت را به کار
ای یمین دولت و ملک و ولایت را شکوه
ای امین ملت و دین وشریعت را نگار
نیکنامی را چنانی چون زمین را گلستان
پادشاهی را چنانی چون گلستان را بهار
جهد تو از بهر خلق است و تو از بهر خدای
مهربان بر مردمان زاهد و پرهیزگار
عابدان را از غلامان تو رشک آیدهمی
از جهاد و از عبادت کردن لیل و نهار
از پی آن تا بر تو قدرشان افزون شود
کارشان تسبیح و روزهست و حدیث کردگار
گر گرامیتر کسی زان تو اندر راه دین
چشم را لختی بخوابد برکشی او را به دار
گیتی از بدمذهبان خالی شد و آسوده گشت
تا تو رسم سنگ و دار آوردی اندر مرغزار
در همه کاری تو را صبر و قرار است ای ملک
چون به کار دین رسیدی بیقراری بیقرار
چون به اقصای جهان از ملحدان یابی خبر
حیلهسازی تا کنی بر چوب خشک او را سوار
شهریارا روزگار تو به تو تاریخ گشت
همچو ما از دولت تو بهرهور شد روزگار
عاشقی بر غزو کردن، فتنهای بر نام و ننگ
این دو کردهستی به گیتی خویشتن را اختیار
تو به شب بیدار و از تو خلق اندر خواب خوش
تو به جنگ خصم و از تو عالمی در زینهار
جز تو را از خسروان پیوسته هر روزی که دید
مصحفی اندر میان و مصحفی اندر کنار
از شتاب ورد خواندن زود برخیزی ز خواب
وز پی انصاف دادن، دیر بنشینی به بار
با که کرد از شهریاران و بزرگان جهان
آن کرامتها که ایزد با تو کرد، ای شهریار!
لاجرم چندان کرامت یافتی ز ایزد کز آن
صد یکی را هیچ حاسب کرد نتواند شمار
هر که خواهد کز کرامتهای تو آگه شود
گو ز «دولتنامه » برخواندهمی بیتی هزار
آن که او با خاتم پیغمبران بود از نسب
خواستی حقا که بودی با تو ای شاه از تبار
آن که اندر خدمت تو تا به شب روزی گذاشت
مژده باد او را که تا حشر ایمن است از ننگ و عار
بس کسا کز دولت تو گشت با ملک و سپاه
بس کسا کز خدمت تو گشت با یمن و یسار
آنچه تو بخشی به کس، بخشید نتواند فلک
زین قدر خان آگه است ای خسرو دیناربار
بردباری بردباری، مهربانی مهربان
حقشناسی حقشناسی، حقگزاری حقگزار
خشم و پیکار تو باشد با اعادی بیکران
بر و کردار تو باشد با موالی بیشمار
هر که را تو خصم خواندی، روز خواندش روزکور
هر که را تو دوست خواندی بخت خواندش بختیار
دوستان را چون قدر خان را، کنی شاد و عزیز
دشمنان را همچو ایلک را کنی، غمگین و خوار
کس مبادا کو کند با تو خداوندا خلاف
کز خلافت ریگ خاکستر شود در جویبار
بیم تو بیدار دارد بدسکالان را به شب
همچو کاندر خواب دارد کودکان راکو کنار
برفروزی و بتابی و بتازی از نشاط
چون تو را با شهریاری کرد باید کارزار
خوشتر آید مغفر پرخون به چشمت روز جنگ
زان که جام بادهٔ گلگون به چشم بادهخوار
رزمگاه تو چنان باشد ز خون آلوده سر
چون به وقت به شدن بالین بیماران ز نار
گه سپاهی را به دیوار حصاری برکنی
گه فرود آری شهی را بسته از برج حصار
از همه شاهان تو دانی بستن اندر روز جنگ
جنگجویان و بداندیشان قطار اندر قطار
هر که را از جنگجویان در قطار آری کنی
ز آهن پیچیده و از خام گاو او را مهار
بس جهانبان را که تو بر او تبه کردی جهان
بس دلیران را که از سرشان برآوردی دمار
چون که لختی جنگ را ماند شکار، از حرص جنگ
چون بیاسایی ز جنگ، آید تو را رای شکار
تا شکار شیر بینی کمگرایی سوی رنگ
آن شکار اختیار است این شکار اضطرار
سر فرود آری به تیغ از کرگ چون بار از درخت
پنجه بربایی به تیر از شیر، چون برگ از چنار
شیر تا بر کنگره کاخت سر نخجیر دید
از غم و از رشک خون گرید به روزی چندبار
چشم شیر از خون گرستن سرخ باشد روز و شب
هر که چشم شیر دید، این آید او را استوار
تا بدانستند نخجیران که از سرشان همی
کنگره کاخ تو گردد همچو شاهان تاجدار
چون گه صید تو باشد سر سوی غزنین نهند
تا مگر سرشان بری بر کنگره کاخت به کار
گرچه جان خوش باشد و شیرین، ز تن برند جان
پیش تیر آیند شادانگشته و گستاخوار
هر که را در سر نباشد در خور کاخ تو شاخ
روز صید از شرم چون شاخی بود خشک و نزار
ای به هر بابی دو دست تو سخیتر ز آسمان
ای نهان تو به هر کاری نکوتر ز آشکار
آفتابی تو ولیکن طبع تو دور از طمع
آفتاب از طامعی برگیرد از دریا بخار
تا وحوش اندر بیابان زیر فرمان تواند
روز صید آرند پیش کاخ تو سرها نثار
طاعت تو چون نماز است و هر آن کس کز نماز
سر به یکسو تافت، او ار کرد باید سنگسار
تا به جنگ و آشتی شیرین بود گفتار دوست
تا به اندوه و به شادی خوش بود دیدار یار
تا تن شیران شود در عشق بترویان اسیر
تا دل شاهان بود بر ناز خوبان بردبار
بر جهان فرمان تو ران و بر زمین خسرو تو باش
از مهان طاعت تو خواه و از شهان گیتی تو دار
کشور دشمن تو گیر و خانهٔ دشمن تو سوز
مرگ دشمن تو شو و هم نعمت دشمن تو خوار
بر هوای دل تو باش از شهریاران کامران
بر مراد دل تو باش از تاجداران کامگار
برخور از بخت جوان و برخور از ملک جهان
برخور از عمر دراز و برخور از روی نگار
باده خور بر روی آن کز بهر او خواهی جهان
مِی ستان از دست آن کز عشق او داری خمار
دست او در دست گیر و روی او بر روی نه
بوسه اندر بوسه بند و عیش با او خوش گذار
گنگ باد آن کس که اندر طعن تو گوید سخن
کور باد آن کس که اندر عرض تو جوید عوار